از همهي آن چه در غوغاي كوچهي تنگ مسجد قبا گذشت، تصوير خندهي تو از ذهنام پاك نمي شود. پشت نقاب سبز لجني ات كه با سبزي ما فاصلهي بسياري داشت، نگاهات را خواندم كه با هر چرخش باتومات و پايي كه بر زمين مي كوبيدي و تعدادي را هراسان بر سر و كول هم مي ريختي، چه غروري در آن موج مي زد. لذت مي بردي و ناگهان يكي را افتاده بر زمين زير دست و پايت ديدي.
من هم چون بقيه هواي دويدن و فرار داشتم. اما تصويري كه از تو ديدم ميخكوبام كرد تا ضربهي باتومي كه مرا دوباره به هوش آورد. برادر، تا آن جا كه مي زدي چون مامور بودي و معذور را فهميدم، اما خنده ات را نفهميدم. لباس شخصي ها را ديدهام كه با خشم و نفرت مي زنند اما تو چرا خنديدي؟